Home

نوستالژی

دوشنبه, مرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ |

فکر انکار تو را دارد

شاپرک

در نور چراغی که تو برایش افروخته ای

یلداییه…

دوشنبه, آذر ۳۰م, ۱۳۸۸ |

می برم آخر به پایان راه تا آخر خیالی را
رهگذار خیس این پندارهای لاابالی را
چشم بر هم می نهم تا راه بر من ها بپوشانم
تا کسی از من نگیرد لااقل این خوش خیالی را

همه چیز روبراه است در آیینه قدی

دوشنبه, مهر ۱۳م, ۱۳۸۸ |

دستهایت را می شناسم
در پس زمینه ی دود و کاهگل
تو در معرکه ی پیچاپیچ کوچه ای
به سلامی ناشناس پاسخ گفته ای

گفتنی ها کم نیست…

جمعه, مرداد ۲م, ۱۳۸۸ |

تقدیر کافی نیست

وقتی هر هجای کشیده ای

با جیغ کشیده ای تمام می شود

تیر کافی نیست

مرثیه ای برای کلمات

چهارشنبه, تیر ۳م, ۱۳۸۸ |

دست و دلم به خوب دیدن نمی رود

با حضور غیر قانونی برگ

در وسعت عمیق زمستان

دست و دلم به خوب دیدن نمی رود

سرم بوی کافور می دهد…

دوشنبه, خرداد ۴م, ۱۳۸۸ |

سرم بوی کافور می دهد

باید به کلاغهای روی دیوار سنگ بزنم

و به ستاره شمالی دشنام بدهم

و در قبرستان برقصم

من دارم از نهایت شب حرف می زنم….

شنبه, اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸ |

هر دفعه در نگاه تو تصویر می شود

آیینه از زلال خودش سیر می شود

تنها دو ایستگاه مانده بود

شنبه, فروردین ۱۵م, ۱۳۸۸ |

تنها دو ایستگاه مانده بود

که پرنده ی کوچک

بیرون پرید از پنجره ی قطار

بودن یا نبودن

دوشنبه, اسفند ۲۶م, ۱۳۸۷ |

مسئله این است

که در نوزادی ام خواب بوسه دیده ام

و هنوز دهانم بوی شعر می دهد!