نوستالژی
دوشنبه, مرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ |فکر انکار تو را دارد
شاپرک
در نور چراغی که تو برایش افروخته ای
می برم آخر به پایان راه تا آخر خیالی را
رهگذار خیس این پندارهای لاابالی را
چشم بر هم می نهم تا راه بر من ها بپوشانم
تا کسی از من نگیرد لااقل این خوش خیالی را
دستهایت را می شناسم
در پس زمینه ی دود و کاهگل
تو در معرکه ی پیچاپیچ کوچه ای
به سلامی ناشناس پاسخ گفته ای
تقدیر کافی نیست
وقتی هر هجای کشیده ای
با جیغ کشیده ای تمام می شود
تیر کافی نیست
دست و دلم به خوب دیدن نمی رود
با حضور غیر قانونی برگ
در وسعت عمیق زمستان
دست و دلم به خوب دیدن نمی رود
سرم بوی کافور می دهد
باید به کلاغهای روی دیوار سنگ بزنم
و به ستاره شمالی دشنام بدهم
و در قبرستان برقصم
هر دفعه در نگاه تو تصویر می شود
آیینه از زلال خودش سیر می شود
تنها دو ایستگاه مانده بود
که پرنده ی کوچک
بیرون پرید از پنجره ی قطار
مسئله این است
که در نوزادی ام خواب بوسه دیده ام
و هنوز دهانم بوی شعر می دهد!