Home

مرثیه ای برای کلمات

IMG_3328

تنها دو جمله به انتهای این صفحه

کلماتم را ربودند

و سطرها از نقطه چین بدلی لبریز شدند

یک نفر خندید

و کسی برایم دست تکان داد

یک نفر خندید

و پروازی غرق شد در تنگ خیال

یک نفر خندید

و آستینی مارهایش را حراج کرد

امروز روز اول ایمان است

کسی درد را قسمت می کند با عابران

عینکم ترک می خورد

و حرکت

با همه ی سرسختی اش

در انتهای همین جمله زانو می زند

دست و دلم به خوب دیدن نمی رود

با حضور غیر قانونی برگ

در وسعت عمیق زمستان

دست و دلم به خوب دیدن نمی رود

سال هاست

چیدن میز صبحانه را

در مهمانی باران و سکوت

فراموش کرده ام

من سال هاست

شمع هایم را

برای دیدن شب

خاموش کرده ام

*یک روز پس از ۳۰ خرداد

  1. ۱۰ پاسخ برای “مرثیه ای برای کلمات”

  2. توسط محمدحسین بهرامیان در ۴ تیر ۱۳۸۸ | پاسخ

    سلام مسعود جان
    ممنونی از لطف و التفاتی که همواره به من داری
    جای پاورقی خالی بود پیش از این ها در میان وبلاگ های ادبی و هنری
    خوشحالم که از این پس اینجا دلنوشته های عزیزت را می خوانم
    دوستان عزیز یزدی را سلام برسانید
    به امید دیدار شما در آینده نزدیک

  3. توسط محمد در ۵ تیر ۱۳۸۸ | پاسخ

    مسعود خان
    به خاک پای قدمت رفیق که سر ما و آستان نوشته های توست
    خواننده همیشگی نوشته و ارادتمند همیشگی خودت

  4. توسط م در ۸ تیر ۱۳۸۸ | پاسخ

    ا حضور غیر قانونی برگ

    در وسعت عمیق زمستان…

  5. توسط نورموسوی در ۸ تیر ۱۳۸۸ | پاسخ

    مسعود جان سلام… خیلی خته تو سایت برات کامنت گذاشت… دلتنگیم مثل همیشه

  6. توسط رضا کرمی در ۸ تیر ۱۳۸۸ | پاسخ

    سلام …دست مریزاد…..مفهوم سبز خشکسالیها نیز با غزلی تازه به روز است

    ای مدرسه ها به عشق معنا بدهید
    وقتش نرسیده مشقِ بـــالا بدهـید
    وقتی که کلاس مـا به تثبیت رسید
    تصمیم مهمـــتری به کــــبرا بدهید
    -
    -
    -
    -

  7. توسط مهدی تقی نژاد در ۸ تیر ۱۳۸۸ | پاسخ

    سلام
    آمدن و خواندن شعرهای شما توفیقی است که باید قدردان آن باشم. همیشه از خواند تان لذت می برم.
    کاش بیشتر بنویسی.
    سبز بمانی.

  8. توسط ع.ا.نوید در ۹ تیر ۱۳۸۸ | پاسخ

    خیلی خوب.بخصوص انتهاشعر که بیشتر من را گرفت.مثل همیشه خوب.قرار شد مارا هم فعال کنی.

  9. توسط زهرا دهقان در ۱۷ تیر ۱۳۸۸ | پاسخ

    (و حرکت

    با همه ی سرسختی اش

    در انتهای همین جمله زانو می زند)
    سلام.
    بسیار زیبا بود..
    و بسیارتر پایان شعر…
    نیاز به ستاره هم نبود دوست عزیز…شعر بسیار گویا بود..و بسیارتر دلنشین.
    بی آک باشی.

  10. توسط دلسپردگان در ۲۳ تیر ۱۳۸۸ | پاسخ

    مسعود خان به ما سری بزنید.خوشحال میشیم
    <<<<<>>>>>>

  11. توسط محمد در ۲۹ تیر ۱۳۸۸ | پاسخ

    مسعود جان
    مثه میشه سایه ات سنگینه
    قدیمی ترین رفیق وبلاگی من کجائی ؟

    هیشکی مثه قدیما نه دل و دماغ داره نه وقت
    ه تو این دنیای مجازی باشه !

ارسال دیدگاه