Home

گفتنی ها کم نیست…

گفتنی ها کم نیست...

 

درها را ببند

چراغ ها را خاموش کن

کفشهایت را بپوش

و در تصویر کهنه ی یک خیابان راه برو

در تجمع غیر قانونی قطره ها

در میدان چشمان نیمه باز

گوش کن؛

آینه ای دارد آغوشی را تکرار می کند

تقدیر کافی نیست

وقتی هر هجای کشیده ای

با جیغ کشیده ای تمام می شود

تیر کافی نیست

 

درها را ببند و چراغ ها را خاموش کن

در این خیابان تیرهای برق  ادای درخت را در می آورند

در این خیابان تبرهایی است

که برای رضای خدا روحشان را خمس داده اند

و درخت هایی است 

که تا ریشه در خاک فرو رفته اند

 

اما نترس

اینها فقط یک فیلم است

که از آنسوی پنجره پخش می شود

  1. ۲۵ پاسخ برای “گفتنی ها کم نیست…”

  2. توسط ن.شقایق در ۳ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    حق
    درود
    سپاس، عالی بود.
    بالاخره تونستم با شعرهات آشتی کنم!

    اما نترس
    اینها فقط یک فیلم است
    که از آن سوی پنجره پخش می‌شود!!

  3. توسط مهدی تقی نژاد در ۳ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    سلام
    عمیق بود و خواندنی. ولی باور کنید فیلم نیست.

  4. توسط محمد در ۴ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    سلام قدیمی ترین رفیق وبلاگی

    پابه پای شعرت تا دو سه خط آخر اومده بودم که یهو پرت شدم بیرون و به حصار اما قاب یک تلویزیون یاپرده سینما یا پنجره خونه همسایه رسیدم

    کابوس ها و حمل می کنیم اما همیشه مثه دیو تو قصه سندباد تو یه کوزه که ..
    خدا نکنه بیرون بیاد

    ارادتمند

  5. توسط زهرا دهقان در ۵ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    سلام دوست من.
    “در این خیابان تیرهای برق ادای درخت را در می آورند”

    “تقدیر کافی نیست”
    جمله های زیبا و تاثیر گذاری بودند… و بخش پایانی عمق بیشتری داشت و کوبندگی لازم را داشت…
    در کل لذت بردم. هرچند از حرفهای ناب و اوج و فرود مختص خودتان خبری نبود…
    ممنونم از اطلاع رسانیتون. اگرچه از صاحب یک وبلاگ نصفه نیمه که دیگر تصمیم ندارد چیزی شبیه شعرهای نصفه نیمه ی خودش بنویسد انتظار جرقه ای در اظهار نظرهای نصفه نیمه نیست!
    اما شما بر “بر او ببخشایید!”
    بی آک باشید.

  6. توسط هوشنگ دیناروند در ۷ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    سلام:مسعود جان فوق العاده کار کردید عاجز هستم از تعریف زیبایی این کار.راستی آدرس بده کتاب و تقدیم کنم

  7. توسط امیر محمد سمیعی در ۹ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    به کدام ملت است ابن،به کدام مذهب است این
    که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

    زبانم قاصر از این همه شور و شیدایی
    در پناه حق

  8. توسط سارا زمانی در ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    سلام. حالتون خوبه؟ خوب من یه معذرتخواهی بخاطر جواب کامنتی که در دوره کم کاریم باید می‌ذاشتم و نذاشتم بهتون بدهکارم. خوب حالا که حسابمون صاف شد باید دعوتتون کنم به بلاگ عکاسی که تازه زدم و کارهای عکاسیم رو توش گذاشتم. خوشحال می شم سر بزنید و راهنمایی کنید. موفق و سلامت باشید.

  9. توسط سارا زمانی در ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    شعرتون خیلی خوب بود. اگه یه کم هم شعراتون رو از سپیدی به سمت رنگ قافیه ببرین محشر می شه. موفق باشین.

  10. توسط حبیب محمدزاده در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    ما/در ایران عزیز
    با هیچ دختر بچه ای
    همکلاسی نبوده ایم
    و پلیسهای زن
    زیاد ندیده ایم

    ***
    چند سالی پیش از این
    در کشور کوچک همسایه
    ـ کشور دوست و برادر ـ
    زنی که چشمان زیبایی داشت
    و هفت تیرش را
    به کمر باریکش بسته بود
    به من فرمان ایست داد
    چند سالی می شود که
    قلبم ایستاد

    ***

    مرد هیز
    از پشت تفنگ
    همه چیز را
    زیر نظر داشت
    لعبتان حور
    غلمانهای جوان
    ما فکر می کردیم
    او هرگز
    تیری در بهشت
    شلیک نمی کند

    ***

    زندگی
    ابتدای مرگ است
    من
    با تو زندگی نخواهم کرد

    ***

    بین ۲۶ تا ۳۴ سالگی ام (ساخت باز/ روایت شخصی)
    هشت سال بیشتر نیست
    بعد از آن رو به پیر سالی خواهم گذاشت

  11. توسط مهشید نیکروش در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    گزارش معتبر

  12. توسط خورشید در ۲۰ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    درود
    زیبا و عالی بود، دست مریزاد
    شاد و پیروز و تندرست و سبز و نویسا باشی
    بدرود

  13. توسط ساجده کیانی فر در ۲۰ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    شعرتون عالی بود
    ممنون

  14. توسط انجمن ادبی شاعران سبز ایران در ۲۱ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    درود

    انجمن شاعران سبز ایران در حمایت موج سبز شکل گرفت
    منتظر حضور گرم و شعر سبزتان هستیم

    بدرود

  15. توسط دلسپردگان در ۲۸ مرداد ۱۳۸۸ | پاسخ

    سلام.
    به روزم و منتظر حضورت
    چه طوری؟
    دست زحمتای ما!!!!!!!!!!!!!!!!!

  16. توسط عه تا در ۲ شهریور ۱۳۸۸ | پاسخ

    مسعود زارع عزیز سلام
    نتایج نظر سنجی شاعران برگزیده وبلاگنویسان شعر وا ادب اعلام شد
    بخاطر بذل توجه از شما متشکرم

  17. توسط ن.شقایق در ۲ شهریور ۱۳۸۸ | پاسخ

    حق
    درود
    دوست و همکار فاضل و فرزانه‌ام، که خواسته‌اند «هیچکس» باشند، در نوشتاری به مناسبت روز پزشک، با نگاه به برخی آموزه‌های اخلاقی و عرفانی مولانا و با اشاره به حقیقتی مهم، ‌پرسشی طرح کرده‌اند که پاسخ به آن می‌تواند برای بسیاری از ما راهگشا باشد. پس استاد گرامی، همکار عزیز، بسم‌الله.

  18. توسط خورشید در ۷ شهریور ۱۳۸۸ | پاسخ

    درود
    با “یک بوس کوچولو” پذیرای تو دوست خوش ذوق هستم[گل]
    شاد و پیروز و تندرست و سبز و نویسا باشی
    بدرود

  19. توسط دلسپردگان در ۸ شهریور ۱۳۸۸ | پاسخ

    بابا تو دیگه کی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  20. توسط محمد در ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ | پاسخ

    نو نوار نکردی کلبه تو مسعود ؟
    کجایی قدیمی ترین رفیق من در دنیای مجازی
    هر از گاهی ما رو به خط و خبری از خودت خوشحال کن

  21. توسط ن.شقایق در ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ | پاسخ

    حق
    درود

    «من دروغ گفته‌ام»

  22. توسط خورشید در ۱۶ شهریور ۱۳۸۸ | پاسخ

    درود
    به “مجلس ضربت زدن” فرا خوانده می شوی
    شاد و پیروز و تندرست و سبز و نویسا باشی
    بدرود

  23. توسط بهرامی در ۴ مهر ۱۳۸۸ | پاسخ

    جناب مهرجردی عزیزسلام
    درها را ببند و چراغ ها را خاموش کن
    در این خیابان تیرهای برق ادای درخت را در می آورند
    در این خیابان تبرهایی است
    که برای رضای خدا روحشان را خمس داده اند
    ازگشت و گذار در وبلاگتان
    و خواندن اشعار خوبتان لذت بردم
    امید که همیشه ایام پابر جا باشید.
    منتظر تشریف فرمائی و نظرات ارجمندتان هستم.

  24. توسط دلسپرده در ۱۱ مهر ۱۳۸۸ | پاسخ

    عزیز من به منم سر بزنی اتفاقی نمیفته برات.
    وقتی هم اومدی خواهشا نظر بده که متوجه حضورت بشم.فدای قدومت.ممنون.بای

  25. توسط rayan در ۲۹ مهر ۱۳۸۸ | پاسخ

    عالی بود
    سبز باشی و ماندگار

  26. توسط sholus sabana در ۹ آذر ۱۳۸۸ | پاسخ

    درها را بستم
    چراغها مدتهاست که خاموشند
    پابرهنه رفتم
    و در تصویر مدرن یک خیابان پلید
    در تجمع قانونی احساس و اندیشه
    در میدان انقلاب
    کر شدم
    اینه ای که شکست
    تقدیر اینبار کافی نبود
    هنگامیکه هجای کشیده را
    با جیغ نکشیده خفه کردند
    تیر لازم نبود
    درهای بسته و چراغهای خاموش
    در این بیابان تیرهای برق را هم شکستند
    در این خیابان موتورهایی است
    که برای رضای نظام روحشان را خودشان را کامل دادند
    و نفس هایی است
    که تا هستند ایستادگس می کنند
    اما نترسید
    اینها ظواهر امر است
    می شود……..می توانیم

    با پوزش از اینکه شعر زیبایت را اینگونه با دستانم الودم ولی در خفقان زجری که می کشم راهی جز این نداشتم(ایمیل لغو شده و متأسفم از این بابت،من در حوادث اخیر اسیب بدی دیدم که تا ۶ ماه دیگر خانه نشینم به اتفاق وارد وبلاگ شما شدم و…….)

ارسال دیدگاه