نوستالژی
فکر انکار تو را دارد
شاپرک
در نور چراغی که تو برایش افروخته ای
کاش می فهمیدم
بوسه ی کدام فرشته
طعم توت تابستانی ات را
با شهوت ترانه و آغوش در آمیخته است
کاش می فهمیدم
پشت کلاغ
به آشنایی کدامین بادگیر گرم است
که سال هاست
از روی آنتن پشت بام تکان نمی خورد
کاش می فهمیدی
این من بودم
که با شهرت جهانی دلتنگی هایم
با گردنی برافراشته در کوچه ی انزواهای جاودانه
با موهای کم پشت در انتظار انگشت های تو
بر درگاه ایستاده بود
این من بودم…
و من فکر می کنم که فریاد کلیدها را می شنوی
در دست هایی که به در خیره مانده اند
لبخند می زنی
چراغ روشن می کنی
چای می ریزی
شاپرک را از بند عنکبوت می رهانی
لبخند می زنی
چراغ را روشن می گذاری
و می روی…







